با سلام به همه دوستانی که این چند روز برام نظر گذاشتند و گفتند که کی آپ می کنی

ازهمه دوستان شرمنده ام و از همه تون معذرت می خوام بلاخره بعد چند صد سال آپ کردم

قربان همه ی شما دوستان امید وارم که روزهای سبزو برفی داشته باشید

نا امیدی

به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جارزد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب بفروش بگذارد .

او ابزارهای خود را به طور چشمگیری به نمایش گذاشت این وسایل شامل خود پرستی٬شهوت٬نفرت٬خشم٬آز٬حسادت٬قدرت طلبی ودیگر شرارت ها بود.ولی در میان آنها یکی که کهنه به نظر می رسید بهای گرانی داشت وشیطان حاضرنبود آن را ارزان بفروشد .

کسی از اوپرسید :این وسیله چیست؟

شیطان پاسخ داد :این ناامیدی و افسردگی است.

آن مرد با حیرت گفت:چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد :

"چون این موثر ترین وسیله ی من است هرگاه سایر ازارم بی اثر می شوند٬فقط با این وسیله می توانم در قلب انسان ها رخنه کنم وکاری را به انجام برسانم.

اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نا امیدی ٬دلسردی و اندوه وادارم ٬می توانم با او هر آنچه که می خواهم بکنم...

من این وسیله را در مورد تمامی انسانها بکار برده ام به همین دلیل اینقدر کهنه است"

برگرفته از گروه اینترنتی هشت بهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 18:1  توسط میثم  | 

گفتم: خسته‌ام
گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: "ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته
گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله 
گفت: "ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱) 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛ 
گفت: "فانی قریب" من که نزدیکم (بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم 
گفت: "و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: "ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی 
گفت: "و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/90)

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟ 
گفت: "الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/104)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 
گفت: "الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب" ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/3)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 
گفت: "ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/53)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 
گفت: "و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱35)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم 
گفت: "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222)

ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟
گفت: "الیس الله بکاف عبده" خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 
گفت: "یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما" ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/42)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 
گفت: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 
گفت: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)

برگرفته از گروه نجوای دل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 20:30  توسط میثم  | 

به نام مهربانترین مهربانان

تو دوست داشتنی هستی اگر..

دردهایت تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد.

تو زنده هستی اگر..

امیدهای فردا برایت بیش از مشکلات دیروز اهمیت داشته باشد.

تو باشرافت هستی اگر..

آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی .

تو آزاد هستی اگر..

تو خودت را کنترل کنی نه دیگران را ...

تو بخشنده ای اگر...

بتوانی به همان زیبایی که می گیری ٬به دیگران ببخشی...

تو مهربان هستی اگر..

وقتی دیگران مرتکب اشتباهاتی می شوند که تو هم در خود سراغ داری٬آنها را ببخشی...

تو شاد هستی اگر..

گلی را ببینی وبخاطر این زیبایی خدا را شکر کنی .

تو زیبا هستی اگر ..

احتیاج به آینه نداشته باشی تا این را به تو بگوید.

تو ثروتمند هستی اگر..

هیچگاه بیش از آنچه داری نیاز نداشته باشی

برگرفته از گروه اینترنتی هشت بهشت

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:9  توسط میثم  | 

روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که برایش یک درس بیاد ماندنی بدهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را بیاورد ، بعد یک مشت از نمک ها را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست آن آب را سر بکشد . شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد ، آن هم به زحمت . 
استاد پرسید :

 " مزه اش چطور بود ؟ " 
شاگرد پاسخ داد :

 " بد جوری شور و تنداست ، اصلا نمی شود خورد. " 
پیرهندو از شاگردش خواست یک مشت نمک بردارد و آن را همراهی کند . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد ، بعد یک لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست آن را بنوشد . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید . 
استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد :

" کاملا معمولی بود . " 
پیرهندو گفت :

" رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون یک مشت نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان هست که هر چه بزرگتر و وسیعتر باشد ، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را براحتی تحمل کند ، بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب . "

منتظر نظرات خوب و خوشگلتون هستم 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 22:0  توسط میثم  | 

 


 همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند.

 بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!

نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟

گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم.

پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است!

با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم!

سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد.

بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم!

با فریادی غمبار سقوط کرد.

نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش!

با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد.

 تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.

منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 22:56  توسط میثم  | 

   من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

 خدا گفت : نه  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

   من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد 

من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد

  خدا گفت : نه

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی 

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه 

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

 امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی

داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت

منتظر نظرات گلتون هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 20:55  توسط میثم  | 

بنام مهربانترین مهربانان

خدای من!تنهایی چه تلخ بود٬اگر حضور سیرین تو نبود؟وبی کسی چه دشوار٬اگر تو جای همه را پر نمی کردی ؟تنها کسی است که از داشتن محروم است!خودت را از خلوت ما دریغ مکن!

خدای من!آن قدر تعابیر دوست داشتن برای غیر تو مستعمل شده است که نمی دانم با کدام واژه بگویم:

دوستت دارم

خدایا!تو اگر نباشی ٬به که می توان گفت ٬حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت؟مدعیان رفاقت٬هر کدام تا نقطه ای همراهند.

عده ای تا مرز مال ٬عده ای تا مرز آبرو٬عده ای تا مرز جان وهمگان تا مرز این جهان!تنها تویی که همواره می مانی. بمان!

خدای من !سبک آمده ام و با دست های تهی .سنگین بازم گردان!

خدای من!سنگین آمده ام ٬با کوله باری از گناه. سبک بازم گردان!

خدای من !بازم مگردان!

خداوندا بی پناهان را تو پناهی پناهم ده ودرماندگان را تو یارو یاوری امانم ده

منتظر نظرات گلتون هستم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:53  توسط میثم  | 

به نام مهربانترین مهربانان

این هم آخرین درس! لازم نیست آن را یادداشت کنید. بگذارید قبلش از خود شما بپرسم٬بچه ها !فکر می کنید ارزش یک انسان چگونه معلوم می شود؟

یکی پاسخ داد:ارزش انسان به چیزهایی است که دارد.

معلم لبخندی زد وگفت:

روی زمین مهم تر از انسان نیست«چراکه خداوند هنگام آفرینش انسان می فرماید: انسان را جانشین خود در زمین قرار می دهم.»پس نمی توان ارزشش را بر مبنای چیزی کم ارزش تر از خودش سنجید.ارزش انسان را نمی توان باداشته هایش اندازه گرفت .

یکی ازانتهای کلاس بلند شد .گفت:ارزش انسان به بزرگی کارهایی است که انجام داده!

معلم گفت:

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های اونیست ٬چون بیخ وبن آنها معلوم نیست. آدم ها گاهی کارهای بزرگی انجام می دهند اما با اهدافی حقیر و گاهی کارهای کوچکی انجام می دهند با نیتی متعالی.

آنگاه معلم خود پاسخ کفت:ارزش یک انسان به نداشته های اوست بچه ها تعجب کردند.

یکی گفت: پس من از همه با ارزش ترم چون چیزی ندارم ٬حتی کفش هایم هم مال خودم نیست!

همه خندیدند.

معلم ادامه داد:ارزش یک انسان به چیزهایی است که ندارد اما برای بدست آوردن آنها تلاش می کند. ارزش یک انسان به چیزهایی است که ندارد اما می خواهد و می جوید.

اگر شما به فکر دست یافتن به یک خانه رویایی بزرگ هستید ارزش شما همان خانه است. اگر دست یافتن به یک دوچرخه ٬یک موتور یا یک ماشین شیک را در سر می پرورانید٬شما به اندازه ی همان خواسته ارزشمندید.اما اگر در جستجوی شادی خانواده ومحله و جامعه ی خود هستید ٬ارزش شما بسیار بالاتر خواهد رفت.

واگر در جستجوی خداوند باشید شما ارزشمند ترین خواهید بود

یادتان نرود :

هر چیز که درجستن آنی٬آنی !

امام صادق (ع) می فرماید:

ارزش نفس خویش را فقط خدای خود می دانم!

برگرفته از گروه اینترنتی هشت بهشت

منتظر نظراتتون هستم ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:7  توسط میثم  | 

برگرفته از گروه اینترنتی هشت بهشت

بنام مهربانترین مهربانان

زن پاشو محکم تر روی گاز فشار داد. باید خودشو سریع می رسوند..... .

نه!

صدای برخورد گلگیر ماشینش با سپر ماشین روبرویی....

ماشین کاملا نوبود وچند روز بیش تر نبود که اونو تحویل گرفته بود .چطوری باید جریان تصادف و خسارت دیدن ماشین نو رو به همسرش توضیح می داد ....- خدایا!!!!....

باید مدارکش رو حاضر می کرد درحالیکه از یک پاکت قهوه ای رنگ بزرگ مدارکش رو بیرون می کشید تکه کاغذی از توی اون به زمین افتاد. روی اون با خطی کلفت وشتاب زده نوشته شده بود:

عزیزم در صورت تصادف..... یادت باشه٬

که من تورو دوست دارم نه ماشین رو!

زن آروم گرفت.... وبا لبخندی از ماشین پیاده شد.

وقتی پیرهنمون با اتو می سوزه ٬قشنگ ترین ظرف کریستالمون می شکنه٬ دیوارهای خونه خط خطی می شه ........

یادمون باشه هیچ کدوم اینها ارزش شکستن دلی رو نداره!!!

نظر لطفا یادتون نره ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:17  توسط میثم  | 

یکی از دوستان التماس دعا کرده برای عموش که بیمارستان هرکی از خوانندگان وبلاگ اگه می تونه یه سوره ی «یس» براش بخونه بلکه انشا الله شفا پیدا کنه هرکسی که می خواد بخونه عدد یک رو تونظرات بگه ممنونم
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 15:42  توسط میثم  | 

برگرفته از هبوط در کویر «دکتر شریعتی»

پروردگارمهربان من٬از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است وهر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنج زای گسترده ای. در هراس دم می زنم٬ در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. این حوریان زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند ٬اما خود من بی پاسخ مانده ام ٬هیچکس ٬هیچ چیز در اینجا «به خود»هیچ نیست.«بودن من»بی مخاطب مانده است. من در این بهشت٬همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.«تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای »! «کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم.»

دردم درد «بی کسی» بود.

منتظر نظرات خوبتون هستم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 18:6  توسط میثم  | 

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نیست
او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر خدا و به خود آیی

 
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه

هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند


کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند  

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟

لطفا نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 18:55  توسط میثم  | 

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.

وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.

خدا رسولی از آسمان فرستاد .

باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتندپس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت .

 پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این چنین است .


خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند . 
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد . 
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد .


خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت .

دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند .

مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند . 
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت .


و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ،اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است .

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:0  توسط میثم  | 

علی(ع)درجنگ جمل به فرزندش می گوید:«کوه ها بجنبندوتو مجنب!دندان هایت را به هم بفشار٬تا فرق سرت دردم شمشیری که فرو می آید مقاومت کند٬نگاه هایت را به دور دست ترین نقاط سژاه دشمن بفرست٬صف های نزدیک را مبین و نقاط خطر را نادیده انگار...!»

علی از مرگ می ترسد؟او به فرزندش آموخته است که :«همچون گردنبندی برگردن دختری جوان ٬مرگ برای مرد زیباست.»چه شورانگیز وجانبخش است «اینجا نبودن»!هنگامی که تیغه ی پولادین شمشیری که تیز کرده و به زهر آغشته بودند ٬در حالی که ذرات خونین مغزش بدان چسبیده بود از فرقش کشیده شد٬نخستین احساسی که در سراسر زندگی درآرزویش بود در خود یافت٬پنجه ی نیرومند و خشنی که همواره قلبش را می فشرد رهایش کرد ونخستین بار از جان فریاد کشید که :«به پروردگار کعبه سوگند نجات یافتم.»او از چنین پنجه ای که از درون به خفقانش کشیده است و در تنهایی به فغانش آورده می نالد و شیعیانش بر زخم سرش می گریند؟!!

علی از فقر می ترسد؟ علی به فقر شکوه و افتخار بخشیده است ٬به فقر غنا واستغنا داده است.روحی را که در زیستن نمی گنجد٬دلی را که از این دنیا بزرگتر است چه چیز در زندگی ودر جهان هست تا به دردش آورد؟

علی از چه می ترسد ؟علی چرا می نالد؟

این دو پرسشی است که همواره در تاریخ مطرح است و با شگفتی از آن سخن می گویند ودریغا که شیعیان علی نیز هیچ کدام آن را ندانسته اند٬ هیچ کدام.

توجیه وتفسیر برخی از علمای بزرگ شیعه نیز چنان زشت است وسطحی که من از یادآوریش نفرت دارم٬ غالبا شیعیان می گویند علی از اینکه حقش را در خلافت غصب کردند و محرومش کردند ناله می کند!! وای که این سخن از زبان شیعیان شنیدنش برای علی چه دردآور است!!

«از کتاب هبوط در کویر دکتر علی شریعتی»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:24  توسط میثم  | 

برگرفته از کتاب هبوط در کویر اثر دکتر شریعتی

چه می بینیم ؟این کیست؟این مسافر کیست؟این عرب نیست٬چهره اش به روشنایی سپیده است ٬پیشانیش باز٬ سیمایش غبار راه گرفته ٬ چشمانش رنگ برگشته ٬خسته ٬کوفته٬تشنه٬بی تاب پیداست که از سفری دور می آید ٬پیداست که سالها آواره بوده است ٬پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ.....این سلمان است!

و بعد سلمان ماند٬ در نخستین دیدار ایمان آورد ودیگر تا پایان عمر آرام گرفت و «سلمان منا» شد و صاحب سر«پیام آور» شد ومحمد(ص) با او ٬خود را در انبوه مهاجران وانصار ٬آن کوه سنگینی را که بر سینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه ٬سلمان بخشی از آن را خود بر دوش جانش گرفت٬هر گاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند ٬در چشم های آشنای او ناله می کرد٬در گفتگوی با او فریاد می زد وآسوده می شد.

اما

اما علی جز چاه های پیرامون مدینه ٬چاه های نخلستان صاحب سری نداشت٬اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه می برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پناه می برد ؟چرا تنها بنالد؟چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیانش نیز تنهاست؟ علی از محمد تنها تر است!

علی از خدا نیز تنها تر است.

چرا که خدا برای تنهاییش آدم را آفرید

محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت.

منتظر نظرات گلتون هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:37  توسط میثم  |